تبليغاتX
کمبود های ادبی؟هنری؟هیچکس


کمبود های ادبی؟هنری؟هیچکس

     دیشب به قصد یه جلسه کاری به دفتری رفتم. اما متوجه شدم جلسشون ناتموم مونده چون که مادر یکی از دوستان حالش بد شده. اون دوست چند ساعت بعد برگشت اما خسته و نگران از حال مادرش و بهم ریخته و عصبی از اینکه جلسه ناتموم مونده و اون که برنامه ریز کار بوده خودش برنامه رو بهم ریخته و باید به سرعت همه چیز رو مرتب کنه و عقب افتادگی رو جبران کنه.

    این مقدمه  برای این بود که بگم من از اون دسته آدمهایی هستم که بیشتر از زندگی به مرگ فکر می کنم و اینکه در نبودن خودم یا عزیزانم چه اتفاقی برامون می افته.همیشه از خدا خواستم اگر تقدیر این بود که من شاهد از دست دادن عزیزانم باشم، زمانی باشه که اونها از صمیم قلب از من رضایت کامل داشته باشن و من هر اونچه که نسبت به اونها متعهد بودم انجام داده باشم و در شرایطی باشم که بتونم در شان و احترامشون رفتار کنم و اینکه در میانه تعهد و کاری نباشم که مشکلی در کار دیگران ایجاد بشه و من دچار دردسر و عدم تعهد بشم. حالا اینکه در نبودشون چه به سر من احساساتی دل نازک میاد و چطور تحمل کنم بماند که قصه خودشو داره. برای همین با همه اینا که گفتم، همیشه میخام من پیش از اونها بساطمو جمع کنم وراهی بشم.

    نزدیک به سه ساله کم و زیاد ، زشت و زیبا ، تلخ و شیرین اینجا هستم و می نویسم و دوستانی پیدا کردم و با دل و فکرشون هم کلام شدم و زندگی کردم. در واقع اینجا زندگی دوم من شکل گرفته. برای همین دوستش دارم و نگران بود و نبودش هستم. نگران بودن و نبودم هستم. اینجا پرده ظاهر و چهره آدمها کنار میره و چون چهره هامونو نمی بینیم ، با خود واقعی همدیگه  آشنا می شیم. اینجا رو دوست دارم چون برای من از دنیای بیرون خیلی واقعی تره. به این فکر می کنم که در نبود من برای اینجا چه اتفاقی می افته(خنده داره؟).

   من از اون دسته آدمایی هستم که برام مهمه بود و نبودم چه تاثیری روی دیگران داره وچقدر مهمه. برای همین برام اهمیت داره بعد از نبودنم چه اتفاقی می افته. دوستام برام اهمیت دارن و دوست دارم برای اوناهم همون اندازه مهم باشم. البته به نظرم خود خواهانه است اما اینطوره که هست دیگه(بهم نخندین). حالا اینو نمی فهمم که با این تعریف و با این حقیقت که هیچکس (خودمو نمیگم منظورم با همه است) از یک لحظه بعدش خبر نداره پس چرا فرصتهای موجود برای مهرورزی و دوستی رو براحتی با بغض و توقع از دست می دیم و فکر نمیکنیم که فرصتها دیگه تکرار نمیشه.چرا دائم ناله می کنیم که ای کاش از شرایطی که درونش هستیم زودتر راحت نمی شیم در صورتیکه حتما یه روزی دلمون دقیقا برای همون لحظه و همون آدمها تنگ می شه و بال بال میزنه و بهخودمون می گیم کاش فلان کارو نی کردم و کاش بهمان حرفو نمی زدم و کاش لحظه ای سکوت....مثال کاربردی: همین لحظه ممکنه دیگه آقا شهرامی وجود نداشته باشه.....البته هنوزهستم خدارو شکر و اگه هستم لطف خداست که فرصتی دوباره به من داده برای جبران غفلت هام و توجه و مهرورزی بیشتر به خودم و انسان ها. مدتی است که با مراقبه هر روز که چشم از خواب باز می کنم از این بابت خدا رو بسیار شکر می کنم و دعا می کنم اونقدر به من فرصت بده تا تاثیری ماندگار از خودم بجا بگذارم و بعد بلیط برگشتمو صادر کنه.

    حرفم یادم رفت. اتفاق دیروز بیشتر باعث شد که به وبلاگم فکر کنم و اینکه بعد از من چه به سرش میاد( نمی دونم اگه واقعا لازمه بخندین و نمی تونین جلوی خودتونو بگیرین بخندین). خیلی دوست دارم بعد از من این و بلاگ نویسنده و خواننده داشته باشه. البته نه هر نویسنده ای چون من تو این دنیا خیلی خودم هستم و نمیتو نم بفهمم کی می تونه جای من باشه و نزدیک به خود من باشه( خودمم یخوده خندم داره میگیره ولی دوست دارم بگم). نمی دونم شاید این همون میل مبهم نامیرایی و یا اندیشیدن به زندگی پس از مرگ باشه. هر چه باشه ذهن منو خیلی وقته در گیر کرده. وقتی نباشم چطور بقیه بفهمن دیگه نیستمو اینکه چطوری میشه بعدش ادامه پیدا کنه؟ نمیدونم شما بهش فکر کردین یا نه؟ اگر کردین به نتیجه ای هم رسیدین یا نه؟ یا فقط منتظرین نوشته ام تموم بشه  بزنین زیر خنده؟ نمی دونم شاید پرت و پلا میگم. شاید اتفاق دیشب رو زیادی جدی گرفتم. اما مرگ که دروغ نمیشه. میشه؟

خیلی خوب حالا دیگه می تونین بخندین.

پرسش: راستی کدومتون با اسم "توسط:ایییییییییییییییییییییییییییی" بدون آدرس برام نظر گذاشتین؟

                                                   همین

                                                   هیچکس

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 10:25 توسط هیچکس| |

قرارمان فصل انگور.

شراب که شدم بیا.

جام از تو باشد،

جان از من.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10:4 توسط هیچکس| |

 من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و

کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست

مثل انسی نیست

مثل یحیی نیست

مثل مادر نیست

و مثل آن کسی ست که باید باشد

و قدش از

درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر

و از برادر سید جواد هم که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمی ترسد

و اسمش آن چنانکه مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدایش

میکند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد

و

میتواند کاری کند که لامپ الله

که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ ...

چه قدر روشنی خوبست

چه قدر روشنی خوبست

و من چه قدر دلم می خواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چه قدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ ...

چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست

چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چه قدر باغ ملی رفتن خوبست

چه قدر مزه ی پپسی خوبست

چه قدر سینمای فردین خوبست

و من چه قدر از همه ی چیزهای

خوب خوشم می آید

و من چه قدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم

چرا پدر که این همه کوچک نیست

و در خیابانها هم گم نمی شود

کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد

و مردم

محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوض هاشان هم خونیست

و تخت کفش هاشان هم خونیست

چرا کاری نمی کنند

چرا کاری نمی کنند

چه قدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط باید

در خواب

خواب ببیند

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی شود

گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده

است

و روز به روز بزرگ میشود

کسی از باران از صدای شر شر باران

از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند

و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام...

    فروغ فرخزاد در ظهر۱۵ دی‌ماه  ۱۳۱۳ يا آن گونه که پوران ، خواهرش بعدها تذکر داد و از اهل تحقیق خواست تا این اشتباه را تصحیح کنند ، در هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی ‌تبار به دنیا آمد. فروغ  فرزند چهارم توران وزیری‌ تبار و محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش،  پوران فرخزاد را نام برد. فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

     فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله  مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه ‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش‌های عاشقانهٔ قلبم" منتشر گردید.

     پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی در این دوره زبان ایتالیایی، فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی  ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

     آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد. در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم «خانه سیاه است» برنده جایزه نخست جشنواره  اوبرهاوزن  شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

    آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد. در بین سالهای ۱۳۴۲-۴۳ فروغ یکبار دست به خودکشی زد که یک جعبه قرص گاردنال را خورد ولی کلفتش در هنگام غروب متوجه شد و او را به بیمارستان البرز برد. فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ از زبان خودش: «آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است. من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است .»

یادش گرامی

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 21:11 توسط هیچکس| |

     سلام . شب یلداتون که شاد و شیرین و خوشمزه باشه انشالله. زندگی امروزه  مارو از خیلی چیزا دور کرده از جمله شکل ساده و رو در روی ارتباط مثل دیدارهای  ساده دوستانه و خانوادگی پرو پیمون در کنار حضور پر مهر بزرگترا و بخصوص پدر و مادر بزرگها و یا روش های سنتی ارتباط از دور مثل نوشتن نامه.حالا دیگه پیامک شده روش مرسوم ارتباط و یا متاسفانه فرار از ارتباط. بهر حال همینه که هست از خیلیا همین پیامک هم مارو غنیمته که متاسفانه دریغ می کنن. اما بعد. گرچه ممکنه بنظر تکراری و بیمزه بیاد اما چون مدتیه جوری که دلم میخا نمیتونم بنویسم و از طرفی هم فکر کردم موضوع بدی نمیشه، هرچی که پیام شب یلدایی دادم و گرفتم رو جمع کردم و و تو ساعات باقیمانده از چهارده ساعت و شازده دقیقه روز سی ام آذر ماه، باهاش این پست رو نوشتم شاید کنار هم بودنشون جالب انگیز باشه. تازه سال دیگه اگه چراغ اینجا هنوز روشن بود می تونید برای ارسال پیام های یلدایی به این پست سر بزنید و استفاده کنید و از خدمات بی دریغ آقا شهرام بهره مند بشید.( توضیح اینکه تو بعضی پیامک ها دوستان از سر لطف توصیفاتی به من نسبت دادند. قصدم خود ستایی نیست و اصلا معلومم نیست که اونا راست بگن .اما چون قرار گذاشتم کامل براتون بنویسم ...دیگه همشو نوشتم. نگین یارو خودشیفته است). دوستدار همگیتونم و شب و شبهای خوشی براتون آرزو می کنم. راستی یه چیزی . می خام ازتون دو تا خواهش کنم. یکی اینکه با اومدن زمستون یه کوچولو تلاش کنیم تا با دستا و دلای گرممون، دستا و دلای سرد بسیار زیادی که اطرافمون هستن رو گرم کنیم و دیگه اینکه تو یه همچین شب خوبی که دور هم هستین و جای غایبین هم خالی و سبز می کنین برای سلامتی عزیزان بیمارمون هم دعا کنیم. (بی زحمت پدر بنده از قلم نیفته لطفا)

اما اول بگذارید فشرده حکایت شب یلدا رو با هم بخونیم. لطفا اگر اشکالی د رمطلب بود بهم تذکر بدید.حکایت شب یلدا چیست ؟

     یلدا برگرفته از واژه ای سریانی از شاخه های متداول زبان «آرامی » است و مفهوم آن « میلاد» است. ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر « میترا» می پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند. میزد نذری یا ولیمه ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده ها و فرآورده های خوردنی فصل و خوراک های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را « میزد» می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند و بازمانده این رسوم هنوز پابرجاست و به ویژه به وسیله خانواده های زرتشتی در ایران و هندوستان و سایر کشورهای جهان، تمام و کمال اجرا می گردد .باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون ( ثروتمند افسانه ای) ، در جامه ی کهنه ی هیزم شکنان به در خانه ها می آید و به مردم هیزم می دهد، و این هیزم ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می کردند
     مراسم تولد میترا به عنوان شبی مقدس همراه با آیین مهر« میترائیسم»، از طریق مانویان و نوافلاطونیان مشرق زمین، به اروپا رفت و پس از بسط و گسترش آیین مسیحیت، بسیاری از آداب و رسوم « کیش مهر» جذب آن شد و میلاد مهر، که به عقیده مهرپرستان منجی بشریت در پایان دنیا خواهد بود، به مسیح منتسب گشت و شب یلدا تبدیل شد به شب نوئل که در روز 25 ماه دسامبر جشن گرفته می شود و چند شب با شب یلدای ما فاصله دارد

حالا پیامک های یلدایی:

·         شاید باورتون نشه اما یلداتون مبارک

·         هر آنکه جانب اهل وفا نگهدارد

          خداش در همه حال از بلا نگهدارد

          حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

          که آشنا سخن آشنا نگهدارد

          شب یلداتون خوش

·         شهرام عزیز یلدات مبارک غفلت حقیرو ببخش. شاد باشی.

·         لحظه های پایانی پاییزتان پر از خش خش آرزوهای قشنگ. یلدا مبارک

·         نه سرخی انار ، نه لبخند پسته، نه شیرینی هندوانه...

          بی تو یلدا غم انگیز نرین شب دنیاست.

          بی من یلدایت مبارک نازنین

·         سلام آقای داد اشی جان . یلداتون مبارک

·         امشب تنها شبی است که می تونید با یلدا خوش باشید زیرا:

         1.       فقط امشب میهمان یلدا هستید.

         2.       دیگه از امشب فقط روزها بلند میشه و شبها تا شش ماه دیگه بلند نمیشه.

·         چاکر داد اش شهرام. روزگارت خوش و یلدات مبارک

·         هندوانه رویاهایتان شیرین

          انار موفقیت هایتان پر دانه

          پسته خاطرتان خندان

          قصه زندگیتان خوش و

          عمرتان چون یلدا بلند باد

·         ممنون... همچنین شما!

·         لحظه های پایانی پاییزتان پر از خش خش آرزوهای قشنگ. یلدا مبارک. فال حافظ یادت نره

·         یلدا تون مبارک آقا شهرام

·         دو قدم مانده به یلدا. به شبی خاطره انگیز و بلند، به سپیدی ، به زمستان و اناری که دلش قصه یکرنگی است. یلدا مبارک

·         زندگی باغی است که با عشق باقی است. مشغول دل باش نه دل مشغول. بیش تر غصه های ما از قصه های خیالی ماست. پس بدان اگر فرهاد باشی همه چیز شیرین است. یلدا مبارک

·         یادمان نرود با آمدن زمستان اجاق خاطره ها را روشن نگه داریم تا دچار سردی فاصله ها نشویم. یلدا مبارک

·         سلامتی شما همچون یلدا باد.

·         قربونت شهرام خان . سلام به خانواده برسون. یلدا مبارک

·         با سپاس یلدای شما هم مبارک.

·         یلدا دختر سیاه موی بلند بالا، یادگار مام وطن، میوه پاییز ایران، عروس زمستان در راه است. او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوند دهیم. ایرانی بودن را فراموش نکنیم.

·         برایت یک بغل گندم، دلی خشنود از مردم، برایت یک بغل مریم، که مست از می شود هر دم، برایت قدرت آرش، که دشمن را زنی آتش، برایت سفره ای ساده، حلال و پاک و آماده، برایت یک غزل احساس، دوبیتی های عطر یاس،برایت هرچه خوبی هست، صمیمانه دعا کردم. یلدا مبارک.

·         شب یلدای شما هم با مهر پسینش مبارک. بگذریم. خیلی مخلصم.

·         طولانی ترین شب سال کدام است؟. لر: شبی که با زنت قهری و اونم دامن کوتاه پوشیده. پیشاپیش یلدا مبارک.

·          یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی انقدر کوتاه است  یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. یلدا مبارک.

·         مخلصیم استاد همچنین شما.

·         تن سالم، دل خوش و بی غم همراه با بهترین ها را در این شب بیاد ماندنی برای شما آرزومندم.

·         شما خوشگل ترین و خوش تیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی! اینم هندونه شب یلداتون. گذاشتم زیر بغلتون. بذارید تو یخچال خنک بشه. یلداتون مبارک.

·         شب قشنگی رو برای شما و خانواده محترم آرزو می کنم. مرسی از هندونه.

·         شب یلدا  با فال حافظ از طریق شبکه هوشمند. تماس با تلفن ثابت

·         محفل آریایی تان طلایی،دلهایتان دریایی، شادیهایتان یلدایی. مبارک باد این شب اهورایی

·         مر سی قربونتون برم. یلدا مبارک

·         حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد. یلدا مبارک.

·         حافظ گشوده ام و چه زیباست فال تو

           حتما قشنگ می شود امسال حال تو

           با آن زبان فاخر و ایرانی اصیل

           فرخنده باد روز و شب و ماه و سال تو

·         من دارم چهار شنبه می رم شاید دیگه همدیگه رو نبینیم. منو فراموش نکن و بخاطر تمام بدی ها و سردی هام منو ببخش... از طرف پاییز. یلدات مبارک

·         در این شب طولانی برایت آرزو می کنم در میان هیاهوی مردمی که می دوند برای زنده بودن، آرام قدم برداری برای زندگی کردن. شب یلدایت با هزاران خورشید تابان روشن باد.

·         آنگاه که تولد دختری بی گناه مایه ننگ عرب هخا بود،آنگاه که زندگی برای دخترکان ساعتی بطول نمی انجامید، نیاکان ما شب یلدا شب تولد مینو، الهه زن، میترا، اله خورشید را شب زنده داری می کردند برای گرامیداشت مقام مقدس زن. این شب و تمامی شب های پر ستاره ایرانی پیشاپیش پیشکش شما. آرزو دارم در پس یلدای زندگیت زایش خورشید را...

·          و پاییز ثانیه ثانیه می گذرد. یادت نرود.... اینجا کسی به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزو های خوب دارد.

·         آقا یلداتون زیبا و دلنواز و شاعرانه  عمرتون بلند ... لبتون شاد

·         شادیت پایدار شهرام عزیز...عصاره نوستالژی

·         امشب یلداست. یلدا یعنی یادمون باشه لحظات دوست داشتن اندکه. بیاییم در این طولانی ترین شب سال برای شصت ثانیه صادقانه عاشق بشیم. آرزوی براورده شدن همه آرزوهای قشنگتونو دارم در این شب. یلدا این مهر یزدان برای شمکا و خانواده عزیزتون شاد باش و میمون.

·         قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت، جوهر از شیشه ذات، کاغذ از صفحه دل، نور از شمع حیات ، تا بنویسم همه جا: روزگارت خوش باد. یلدایت مبارک

·         یلدا. ی= یادت باشه. اَ= آرزوی من برای شما. ل= لحظه لحظه شادی. د= در تمام زندگی. آ= از یلد ا تا یلداست.

·         دو قد م مانده به یلدا ، به شبی خاطره انگیز و بلند، و گذر از دل تنگ،برگ ریزان و خزان، به سپیدی زمستان، و. اناری که دلش قصه یکرنگی هاست، و امیدی به بزرگی خدا...یلدایت شاد و پر امید باد.

·         در شب پیروزی روشنایی بر تاریکی، سوار بر گردونه مهر بسوی فرداها برویم. یلدا فرخنده

·          یلدا تنها عروس زیباییست که هر سال بر سر سفره ما می نشیند و بله را برای چند ثانیه بیشتر می گوید و می رود.همه با هم می گوییم مبارک اما یلدا رفته است.

·         یلد ا شبت در جمع گرم خانواده شاد و شیرین و شوخ و نمکین باد

·         آخرین شب سرد پاییزی تان خوش پیشاپیش یلدا مبارک.

·         عزیز دلمی یلدای تو هم مبارک. ببخشید یه ذره!! دیر شد!!

                                                                                                همین

                                                                                                هیچکس

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 1:40 توسط هیچکس| |

هسته اندوه - حبیبه جعفریان

….من زیاد گریه می کنم. بابا ، پدرم، تقریبا گریه نمی کند. می دانم که مردها گریه نمی کنند، یعنی این گزاره چرند را از بچگی توی مغزشان کرده اند که مرد گریه نمی کند اما گریه نکردن بابای من فرق دارد چون احساس می کنم او هرچند گریه نمی کند اما در لحظه ای خاص از زندگیش، اندوه را حس کرده و بعد از آن، این شکلی شده.در واقع بابا در لحظه ای از زندگی اش که نمی دانم کی؟ کجا و در چند سالگی اش بوده، آیا زیر آسمان صحرا بوده در حالی که در حال و روز گوسفندانش اندیشه می کرده یا وقتی سر درخت گردو بوده یا کنار برادر جوانش که با سردرد از پا در آمده،به هر حال در لحظه ای از زندگی اش این را دیده که اندوه چیست و شبیه چیست و پس از آن هر خبر بد و هر فاجعه ای به نظرش بدلی یا بی اهمیت یا دور آمده. دور و اندک نسبت به آنچه هسته اندوه است…..

________________________________________

هومر - ادیسه

" ای کاش روزی به مردی خوش بخت می رسیدم

که پدرم بود و در خانه اش بزرگ می شدم

اما مرگِ بی دلیل و سکوت، سر نوشتش بود..."

________________________________________

خریدن لنین – میروسلاو پنکوف

….چند روز قبل نامه ای در صندوق نامه هایم دیدم. تا مدت زیادی در نیاوردمش؛ دلش را نداشتم. دو روز گریه کردم و بعد بلاخره خودم را راضی کردم که نامه را از صندوق در بیاورم.

نوشته بود: " نوه عزیز! من الان مرده ام. به رفیق پنکوف گفته ام روزی که قلب من از تپش ایستاد، این نامه را بفرستد. مرد خوبی است پول پست  را خودش می دهد. نوه من ، ما زندگی سختی داشته ایم، هم من و هم تو. هر دو بزرگتر و پیرتر شده ایم ولی نه از سالهایی که گذرانده ایم بلکه از مرگ هایی که دید یم. تو حالا یک مرگُ بزرگ تر شده ای. این بزرگی را با عزت به دوش بگیر، نگذار پشتت را بشکند. همیشه به یاد داشته باش؛ تو از خیلی آدم ها بیشتر زجر کشیده ای ولی هستند آدم هایی که از تو هم درد های بیشتری داشته اند. برای چیز هایی که  داری سپاسگزار باش. برای چیز هایی که دیده ای و برای چیز هایی که آن قدر اقبال داشتی که نبینی".

پدر بزرگ ادامه داده بود: "شکار خرچنگ آسان است. یکی را که می گیری بقیه در نمی روند. بقیه تا وقتی که بلندشان نکردی، اصلا حالیشان نمی شود. خرچنگ ها به ما آدمها یک درسی می دهند، نوه من ، درسی که باید یادت بماند این است؛ هر چوبی که به چنگکت می افتد، ارزش گرفتن ندارد. گاهی گرفتن یک چوب عوضی ممکن است کلَکت را بکند. پس خوب فکر کن، عزیز من، ببین کدام چوب را باید بگیری و کدام را نباید بگیری. فقط جاهایی بجنگ که ارزشش را  داشته باشد. بگذار بقیه همه از کنارت بگذرند. حتی وقتی که چوب، محکم زدت، باز هم یاد بگیر که نگیریش. عزیز من، مرا ببخش."

در پایان، پدر بزرگ فقط چهار کلمه نوشته بود: " سینکو، من دوستت دارم".

________________________________________

خودم

     سلام.ماه هاست هر صبح که چشم باز می کنم و میفهمم که بیدار شدم خدا رو برای اینکه فرصتی دوباره برای بودن و زندگی کردن و ... به من داده شکر میکنم. اصولا البته در شکر گذاری از داشته هایم تا میتونم کم نمی ذارم خدا میدونه. اما ماه هاست که دلم می خاد بهانه های بیشتری برای شکر گذاری داشته باشم. دلم می خاد نعمتهای  یبیشتری در زندگیم وارد بشه و فرصت های بیشتری ( از خدا پنهون نیست شمام بدونید که عمدتا در زمینه کار بیشتر و پیشرفت مرتبه حرفه ایمه چون به خودم در کارم باور دارم که بهتر از خیلیام و بهبود بنیه مالی خود و خونوادمه که شرایط بهتری داشته باشن) چرا که ایمان دارم به خدایی که هر کی هر چی داره از اونه اگه بخاد. اما به چشم سر آن نیست که برای این سال و این ماه ها در انتظارش بودم وخودم را مستحقش می دانستم. با چشم دل شاید اما بشه از زوایای دیگه و بسیاری بهش نگاه کرد و مثلا گفت قسمتم این بوده یا آن فرصتهایی که از کف رفته نباید به کف می آمده و این برایم بهتر بوده یا تلاشم کافی نبوده و یا برنامه ریزی من با آنچه در ادامه برایم میاید تفاوت زمانی دارد و یا من عجله دارم، با اینکه از میانسالی گذشتم و یا بهبود روز افزون وضعیت اقتصادی و وفور نقدینگی تو هر حوزه کاری از جمله کار من و یا بحران های گونه گون اینجا و آنجا و گذشته و آینده و یا من فراموش کردم چطور بخام و یا من دیگه لایق مهر و نعمتش نیستم چون اون بنده ای که دوست داره نیستم وغیره وغیره. اما هر چه باشه ذهن و دلم بسیار درگیر بوده و هست. احساس می کنم در اون میزان توان و قدرت و خلاقیت و تمرکزی که باید، نیستم. البته کار کوتاهی را که دوهفته پیش انجام دادم برای خودم و صاحب اثر بسیار رضایت بخش بود. بامزه اینکه برای هر کسی کار کردم منو از بهترین ها ارزیابی کرد اما البته این مدار ییوسته نشده. درست بر خلاف سال پیش.

     اینم بگم دوست نداشتم بعد اینهمه وقت ننوشتن اینطور بیام و بنویسم که به قول دوستی از یه مرد و پدر با این سر و ریش و زار و زندگی بعیده و بقول دوستی خود عزیزی کنم یا بقول دوست دیگه ای حال ناکوکم رو به دیگران هم سرایت بدم. اما بی خیال علنی شدن حرف دلم شدم و نوشتم. این با طبیعت شوخ و طنز پردازم خیلی متفاوته و خودمو بیشتر آزار میده اما خوب همیشه همه چیز به مراد نیست و من مدتیه تو این مسیرم.اما شاید اندکی صبر. نا امید نیستم البته .انگار بیشتر دلتنگم. بازم پوزش. شاد و تندرست باشید همگی

                                                                          همین

                                                                          هیچکس

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:34 توسط هیچکس| |

 سلام و سلام به همه. امروز هشتم مهر ماه زاد روز مولانا جلال الدین محمد بلخی است . دوست دارم این روز رو به همه پارسی زبانان و پارسی گویان و پارسی دوستان شاد باش بگم و به همین بهانه آغاز مثنوی یعنی "نی نامه" و بعد از اون "یار مرا غار مرا" را با هم بخونیم. همچون پست پیشین. ارادتمند

 بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

********

يار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
يار تويی، غار تويی، خواجه! نگهدار مرا
نوح تويی، روح تويی، فاتح و مفتوح تويي
سينه ی مشروح تويی، بر در اسرار مرا
نور تويی، سور تويی، دولت منصور تويي
مرغ کُهِ طور تويی، خسته بمنقار مرا
قطره تويی، بحر تويی، لطف تويی، قهر تويي
قند تويی، زهر تويی، بيش ميازار مرا
حجره ی خورشيد تويی، خانه ی ناهيد تويي
روضه ی اميد تويی، راه ده ای يار مرا
گفتمش ای جان جهان،مفلس و بی مايه شدم
گفت منم مايه تو، نيک نگهدار مرا
روز تويی، روزه تويی، حاصل دريوزه تويي
آب تويی، کوزه تويی، آب دِه اين بار مرا
دانه تويی، دام تويی، باده تويی، جام تويي
پخته تويی، خام تويی، خام بمگذار مرا
اين تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندي
راه شدی تا نبدی، اين همه گفتار مرا
خواند مرا، خواند مرا، گفت بيا، گفت بيا
ميروم ای وای بمن، گر ندهد بار مرا
شمس شکر ريز تويی، مفخر تبريز تويي
لخّلخّه آميز تويی، خواجه عطار مرا

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 20:10 توسط هیچکس| |

سلام

خوشحالم که دلیل خوبی برای دوباره نوشتنم اونم تو این قحط الکلام و ضعف الحال پیدا کردم. امروز زاد روز استاد زنده یاد فریدون مشیری و استاد محمد رضا شجریان بود. همه شما خیلی بهتر از من کم سواد در شعر و موسیقی, این دو هنرمند ارزنده رو می شناسید. همراه با شادباش این دو زادروز به دوستدارانشون , خیلی دوست دارم شعر زیبای "ریشه در خاک" استاد مشیری را با هم بخونیم. شاید بدونید سالها پیش دوستی از دوستانش که قصد داشت با خانواده اش به آمریکا کوچ کنه به او  هم پیشنهاد همراهی داد. استاد از دوستش یک شب وقت خواست تا در این باره فکر کنه و این شعر یک جوابیه است به اون دوست. برای من خوندن شعر و داستان سرودنش خیلی جذاب و خاطره انگیزه.  (راستی یاد شعر بی تو مهتاب شبی هم برای اونایی که شبای مهتابی تنهایی از کوچه ای گذشتن بخیر ...)


 ریشه در خاک

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.


تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 
من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:10 توسط هیچکس| |

    برگشتم همانطور که بودم.انگار نه  پنجاه روز پیش که همین دیروز بود که خواستم نباشم و سکوت کنم به امید اینکه به توازن و آرامش برسم. این سکوت تنها یک چیز را به من آموخت. اینکه من زاده شدم تا وقف دیگران باشم .اینکه زاده شدم تا هر آنچه دارم و توانم در اختیار همه بگذارم. اینکه من زاده شدم تا عقل و تخصص و روح و روانم را بی خواهش تقدیم به کسانی بکنم که تا در کنارشان هستم و تا از بودنم بهره مندند مرا بخاطر همراهی و همکاری و دوستی با  کلام  تحسین و تمجیدشان به عرش می برند اما گاه بی نیازیشان  و نیازمندی من به همراهی و همکاری و دوستیشان از آنگونه که آنان بودند , گویی هیچگاه هیچ چیز و هیچکس نبوده و ...

    و اینچنین شد که دانستم تنها زاده شده ام. تنها تا وقف دیگران باشم؛ بی خواهش. فکر می کردم  می توانم همه را با رفتارم تغییر دهم اما بیهوده  بود چون من حتی خودم را هم نتوانستم تغییر دهم و باز من همینم که بودم و خواهم بود. پس چون همیشه به این حضور و فراموشیم در این مسیر یکطرفه ادامه می دهم چرا که می د انم تا اندک زمانی که هستم  باید وقف دیگران باشم. اما دلم می گوید کاش نه آن تحسین و تمجید ها بود و نه آن راه یکطرفه و نه آن فراموشی ها. و تا روزی که شاید این تنها، تنها برای خاطر دل خودش زندگی کند.

پ.ن.: به هر حال خوشحالم که برگشتم و باز بین شمایی هستم که فهمیدید نبودم . سلام

                                                         همین

                                                         هیچکس  

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 9:14 توسط هیچکس| |

سلام

       راستش دیگه نمی تونم ادا در بیارم.احساس می کنم لازم دارم مدتی سکوت کنم و تو حال خودم باشم.به آرامش و تمرکز وجمع و جور کردن خودم و ذهنم بشدت نیاز دارم. خودم می فهمم میزون نیستم. فشار و تنش رو تو جسم و روحم لمس می کنم. باید از این شرایط بیرون بیام .خودمو اینجوری که هستم اصلا دوست ندارم چون منی که باید باشم اینی نیست که هستم...پس اگه فعلا نیستم نه اینکه نیستم هستم اما اونطور که دوست دارم نیستم. اینه که نمیام تا اونقدر حالم خوب بشه و اوضاعم رو به روال همیشه بگرده و دیگه مجبور نباشم ادای آدمای میزون رو در بیارم.دعام یادتون نره لطفا.

                                   همین

                                   هیچکس

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 16:33 توسط هیچکس| |

چیز زیادی نمیخواهم

تنها کمی

صلح

آرامش

امنیت

عدالت

شادی

تندرستی

ثروت

برکت

و بی نیازی

 برای تو

و من...

سپاس برای توست

ای پروردگار مهربان

آمین

                             همین

                             هیچکس

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 12:13 توسط هیچکس| |


:قالبساز: :بهاربیست: