تبليغاتX
کمبود های ادبی؟هنری؟هیچکس


کمبود های ادبی؟هنری؟هیچکس

بهترین درس ها را در دل سختی ها آموختم و دانستم صبور بودن ایمان است و خویشتن داری نوعی عبادت. فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است, نه شکست و خندیدن نیایشی بزرگ...

پ.ن.: پروردگارا! دیگر نگویمت دستم بگیر. عمریست گرفته ای....رهایم مکن!

پ.ن.: نعمتی ارزشمند تر از سلامتی نمی شناسم. تو می شناسی؟ برای سلامتی شما و عزیزانتان دعا می کنم. شما هم دعا کنید.

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:32 توسط هیچکس| |

بزرگان گفته اند:

از دست دادن بعضی از خواسته هایت، جزء لاینفک خوشبختی است.

بد نیست در جستجویمان برای رسیدن به خوشبختی هر از گاهی لختی بایستیم و فقط خوشبخت باشیم.

هر گز با کسانی که به اندازه شما خوشبخت نیستند از خوشبختی تان نگویید.

آنان که بی دلیل می خندند، معنی حقیقی خوشبختی را دریافته اند.

خوشبختی چیست؟ سلامتی، یک حافظه ضعیف و پذیرش واقعیت.

اگر انسان بجای شمردن همیشگی مشکلاتش، شادی هایش را می شمرد می فهمید که به اندازه

خودش خوشبخت است.

تا خوشبختی را دارید ناچیز به نظر می رسد. رهایش کنید تا ببینید چقدر بزرگ و با ارزش است.

نادان خوشبختی را در دوردست ها می جوید. عاقل کسی است که خوشبختی را زیر پایش برویاند.

خوشبختی پروانه ای است که تا به دنبالش باشیم از ما دور می شود .اما وقتی آرام می گیریم به سوی ما

می آید.

بیشتر انسان ها به اندازه ای خوشبختند که تصمیم می گیرند باشند.

سه اصل برای خوشبختی: داشتن چیزی برای انجام  دادن ، چیزی برای دوست داشتن و چیزی برای امید داشتن.

تنها راه نداشتن حس بدبختی، نداشتن وقت بیهوده است که در آن فکر کنید خوشبخت هستید یا بدبخت.

جستجوی خوشبختی از اساسی ترین دلایل بدبختی است.

اگر به دنبال خوشبختی دنیا رابگردید ، آن را در فقط درانتها می یابید چرا که جهان گرد است و شما را به

جای اول تان باز می گرداند.

خوشبختی تنها خیر این دنیاست. زمانش اکنون، مکانش همین جا و راهش خوشبخت کردن دیگران است.

شما چی می گید؟

 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 10:41 توسط هیچکس| |

سلام

پست قبلی دروغ سیزده بود....دوستانی که جدی گرفتن دیگه جدی نگیرن. بقیه هم که ...!

میخاستم شوخی رو طولش بدم (و گوشی دستم بیاد که اومد) اما دیدم خیلی تو بلاگفا و دوستانم ولوله

 شد زودی اومدم بگم فعلا که هستم.

                               همین

                               هیچکس

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 11:4 توسط هیچکس| |

.....خداحافظ

وتا چند روز دیگه این وبلاگ حذف میشه

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 10:0 توسط هیچکس| |

     بلاخره سال 90 هم با تمام فراز و نشیب ها و تلخ و شیرین هایش به پایان رسید.شاید به موقع، شاید دیر و شاید زودتر از آنچه انتظارشو داشتیم. اگر روزها و شب های تلخی رو گذروندیم احتمالا انتظار داشتیم زودتر از این تموم بشه و زودتر از شرش راحت بشیم و اگه غیر از این بوده احتمالا انتظار داشتیم به این زودی تموم نشه. اگر ازخودم بخوام بگم امسال برای من هم تلخ بود و هم شیرین. امسال دوستان جدیدی پیدا کردم و دوستانی رو هم از دست دادم. در روزهای پایانی سال 1390و روزهای آغازین ورود به 44 سالگی ام و البته با سپاس از دوستانی که منت گذاشتن و تبریک گفتن و احترام به دوستانی که فراموش کردند(همه اش که نمیشه دیگران مناسبتهایی رو ، دهه اعلام کنن. من این فاصله ده روزه بین تولدم و آغاز بهار رو در تقویم زندگیم دهه زادروز نام گذاری کردم)در عالم دوستی همچنان روش مشابهی دارم که اساسش صداقت و اخلاق و احترامه. اما تجربه جدیدی بدست آوردم و تقریبا بهش باور پیدا کردم که نباید مطلق و از مدل خودم به ماندگاری دوستی ها باور داشته باشم. باید قبول داشته باشم که همه چیز حتی دوستی و حال آدمها دستخوش  تغییر و کاملا نسبیه. باید همیشه آمادگی اینو داشته باشم تا ناگهانی و بی دلیل و بی پرسش دوستی رو در کنار نداشته باشم.من اما حتی اگرم بخوام نمی تونم رفتارم رو تغییر بدم اما دیگه تقریبا دارم آمادگی غیبت های ناگهانی رو  پیدا می کنم.این از این.

    بیش از دو سوم سال گذشته رو در کم کاری و گاه بی کاری گذروندم و با اندوخته ای که از سال قبل داشتم این مدت رو سپری کردم. باقی مانده سال رو اما با لطف بیشتر پروردگار پشت سر هم چند پروژه انجام دادم و شکر خدا پر انرژی و سرحال به روزهای پایانی رسیدم. جز دردو مورد از بین دوستان و همکارانم ( بیرون از نت ) که بستگانشون رو اواخر سال از دست دادند، کسی از بستگان و نزدیکانم رو از دست ندادم و از این بابت سپاس بی نهایتی از خداوند دارم. در دنیای نت اما بودند دوستانی که عزیزانی رو از دست دادند و من برای همگی اونها رحمت ابدی پرورگار و برای دوستانم صبر و سلامت و شادمانی مانا آرزو می کنم. جای همشون همیشه سبز بین ما.

    اگر بخوام تو کار پروردگار فضولی کنم و به خودم نمره معدل بدم فکر کنم تقریبا نزدیک به خوب بوده. از پروردگار سپاسگذرم که یک سال دیگه به من فرصت دادتا در راه رسیدن به اونچه در زندگی برای خود و خانواده ام اندیشیدم، تلاش کنم. تا ببینم برای سال جدید چه تقدیری برای من چیده.

   حالامی خوام دعا کنم. دعابرای سال جدید. پروردگار مهربان در سال 1391 خورشیدی برای دوستان جدیدی که در سکوت آمدند، دوستان جدیدی که با هیاهو آمدند،دوستان قدیم، دوستانی که همچنان دوست ماندند و همراهند، دوستانی که نخواستند بمانند و دیگه نیازی به دوستی من نداشتند، دوستانی که در سکوت رفتند، دوستانی  که با هیاهو آمدند و با هیاهو رفتند، دوستانی که دوستم بودند و دوستم ماندند، دوستانی که دوستم بودند و از من نفرت داشتند، دوست خاموشی که در پی اصلاح و تربیت و امر به معروف من بود و اعتقاد داشت من انسان سالمی نیستم، دوستانی که به من و آنچه می نوشت و می گفتم وآنچه از من فهمیدند اعتماد کردند، دوستانی که مهر ورزی منش آنها بود و به زمان نیاز حاضر بودند، دوستانی که به زمان نیازشان حاضر می شدند، دوستانی که در کاستی ها و ناملایمات تنهام نگذاشتند، دوستانی که تنهادوست روزهای تنگ خود و روزهای راحت من بودند و....هر چی تا الان گفتم تنها یک درددل دوستانه بود و نه گلایه که نباشم اگه غیر از این تظاهر کنم.اعتقاددارم کسیکه حققضاوت داره تنها و تنها پروردگاره و به غیر از او هر قضاوتی ناشایسته و تازه من انسان کاملی نیستم که بخوام در باره رفتار دیگران نظر بدم. برای همیناز صمیم قلب سالی سرشار از تندرستی، شادکامی، سعادتمندی، فراوانی، مهر ورزی، برکت و عشق در کنار عزیزانشان آرزو می کنم و به همه می گویم من همچنان دوستدارتونم و هر جا که هستید و هر که هستید با قلبی پر از مهر و دعای خیر برای خرسندی و خوشبختی تان دعای خیرم را بدرقه تان می کنم. بهاررسیده و فصل زایش و تولد دوباره و  زمان بخشیدن و صاف کردن دلهاست. از همه کسانی که  با نگاهی یا صدایی یا کلامی دلشون رو آزردم درخواست می کنم منو به تنها چیزکهنه ایی که در پایان سال به دور انداخته نمی شه و ارزشش بیشتر هممیشه یعنی دوستی، بزرگوارانه ببخشند.پروردگار مهر و دوستی نگهدارتان باد و سال نو خورشیدی فرخنده.

برای تو می خواهم

از پروردگار پاکی ها

تویی که پاک نامی

که پاک بینی و پاک شنوی و پاک بیندیشی

که دلپاک بمانی در انوار پاکی ها

که پاک رو باشی و پاک دل

و هماره پاکان هم نشین تو باشند

همیشه دوستدارتان

                                                                همین

                                                                هیچکس

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:10 توسط هیچکس| |

زاده شدم تنها برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. نمی دانم بیش یا کم چقدر مانده از ماندنم، اما می دانم دوستانم بهانه ای شایسته و پسندیده اند که تا به پایان هم از این گونه زندگی کنم.

                                                                               همین

                                                                               هیچکس

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 2:56 توسط هیچکس| |

    سلام

یکی از واحد هایی که سال دوم باید پاس می کردیم گزارش نویسی بود. برای من که خیلی اهل قلم زدن به مقدار زیاد نبودم ، فضای و بهانه تازه ای  شد تا نوشتن رو جدی بگیرم و گرچه نه پیوسته و حرفه ای اما همین قدر که الان می تونم و می نویسم منو راه انداخت. چند وقت پیش یکی از این گزارش ها رو پیدا کردم که قراره  بخونید. انتظار نداشته باشید با یک اثر ادبی  مواجه بشید این گزارش تنها ممکنه برای شما بهانه ای برای سرزدن به من یا چند دقیقه گذران وقت باشه ؛ اما برای من به قولی خاطره است.

   "یک گزارش ساده"  

   چه سرمایی ، اصلا سابقه نداشته هوا این قدر سرد بشه. لااقل این چند سالی که من به این شهر اومدم این طور سرمایی ندیدم. شایدم از شانس منه که این طور یخ و یخ بندون سراسر شهر رو پوشونده. ولی با همه این احوال چیزی از وظایف روزانه من کم که نمی شه بلکه کارهایی هم به اونها اضافه می شه. من علاوه بر کارهای روزانه یعنی خرید نان و تخم مرغ و غیره و رفت و آمد به دانشکده، باید مدت زیادی از وقتم رو هم در صف های طولانی و بدون نتیجه شعبه های نفتی بگذرونم و از همه بدتر، از همه بدتر زیر بارش برف برم پشت بام و برف ها رو پارو بکنم. البته این کار شاید آسون به نظر بیاد ولی در شرایطی که هم  پاروی مورد استفاده من بسیار کوچیکه چون از وسط نصف شده وهم اینکه من باید مواظبم باشم که برف های پارو شده رو  توی حیاط نریزم چون صاحب خونه قدغن کرده، فکر نمی کنم کار ساده ای باشه. در عین حال باید تکالیف دانشکده رو هم انجام بدم. امشب هم حتما باید یک گزارش بنویسم.

   پارو رو پشت در خر پشته گذاشتم. برف های باقی مونده روی لباسمو تکوندم و کاپشن نیمه خیسم رو از تنم بیرون آوردم. هوای اتاق هنوز سرد بود.تنها چراغ موجود توی اتاق که هم ابزار پخت و پز بود و هم منبع گرما ، هنوز نتونسته بود هوای اتاق رو گرم کنه. کتری آب روی چراغ  بشدت جوش خودشو می زد. این کتری روحی هم بساط چای رو فراهم می کنه هم به گرمای اتاق کمک می کنه. گرمایی که با بخار آب داخلش ایجاد می شه در ضمن تمام گچ های در و دیوار و سقف رو هم پوسته پوسته می کنه.

    امروز روز خسته کننده ای بود. هیچ حوصله پختن غذا نداشم برای همین هم پیش از برگشتن به خونه شام رو بیرون خوردم. لطفا نپرسین چی. یه چیزی خوردم دیگه. بالای چراغ دوکاره ایستادم و برای چند لحظه دستامو گرم کردم. قطرات بخار آب روی شیشه های پنجره شکل های زیبایی می ساختن. به طرف پنجره رفتم و با انگشتهام شروع به نوشتن اسمم کردم. یاد روزی افتادم که تو سنگر، روزنامه اعلام اسامی قبول شدگان بعد از دو روز به دستم رسید. رسیدم به حرف سوم اسمم که یکدفعه اتاق در تاریکی فرو رفت. بعله. از قرار معلوم بازم برق رفته بود. ناراحت و عصبانی برگشتم و در پرتو کم سوی نور چراغ علاء الدین که حالا وظیفه سومی هم بعهده داشت دنبال چراغ گرد سوز و کبریت گشتم. هر دو رو خیلی زود پیدا کردم. فکر نکنین چشمام خیلی تیز بودن و یا حس ششم داشتم . توی اون اتاق کوچیک و کم اسباب،  یک نابینا هم می تونست این کارو به همین سرعت انجام بده.. قبلا چنین اتفاقی نیفتاده بود و تا چند تاشون نمی شکست و نیم سوز نمیشد کبریتی روشن نمی شد. اما این بار با تعجب بسیار اولین کبریت روشن شد. انگار این دفعه خدا به رحمت گشوده بود در دیگری... کبریت روشن رو که بسرعت تلاش می کرد به آخرش برسه بلکه انگشت منو بسوزونه تا داغ دلش رو خنک کنه، داخل چراغ کردم . با روشن شدن چراغ و ناکام موندن  کبریت در نیت شومش، نور کمی فضای اتاق رو روشن کرد. چراغ گرد سوز رو به کناری گذاشتم و دراز کشیدم. اولین عکس العملی که معمولا در تاریکی یا بلاتکلیفی انجام می دم. خوب این هم از برق. ساعت هشت شب بود و برق دستکم تا ساعت یازده نمی اومد و من حتما باید یک گزارش می نوشتم.

   خود کار و ردفترم رو برداشتم و چراغ رو جلو کشیدم و بیهوده به فکر فرو رفتم. تصمیم گرفتم هر چی که به ذهنم اومد باربط و بی ربط بنویسم و رفع تکلیف کنم. ولی نه، انگار ذهنم عین هوای بیرون یخ زده بود. دوباره دراز کشیدم. نمی دونم چرا فکر کردم این کار کمکم می کنه. شروع کردم به مرور اتفاقات روزانه. ولی باز هم چیزی دستمو نگرفت. این جوری نمی شد. وقت به سرعت می گذشت و تحمل تاریکی و خستگی برام سخت بود. باید زودتر چیزی می نوشتم و می خوابیدم. دوباره بلند شدم و دست به خودکار شدم. بی اختیار یاد روزهای جنگ و حملات هوایی افتادم. غرق در خاطراتم شدم. داشتم تو خیابون های شلوغ و بهم ریخته شهرم قدم می زدم که ناگهان صدای مهیبی که بی شباهت به انفجار بمب نبود منو از جا کند و تموم ساختمون لرزید. حس کردم چند تا هواپیما بالای سرم  می چرخن و به ریز شهر رو بمبارون می کنن و توپ های ضد هوایی جای پاشونو تو آسمون تیر بارون می کنن. دنبالش چراغ گرد سوز خاموش شد واتاق برای بار دوم غرق در تاریکی شد. برای چند لحظه باورم نمیشد هنوز تو خاطراتم یا بیدارم. عجب ذهنی داشتم یعنی!! در حالیکه بشدت گلوله شده بودم و می لرزیدم و گوشهامو محکم گرفته بودم و دهنم رو باز گذاشته بودم ، منتظر انفجار بعدی شدم. دو سال خدمتم رو تو جبهه با این حال و روز گذرونده بودم اما نمی دونم چرا اون طور وحشت کردم. چند لحظه سکوت...؛ نه انگار از انفجار خبری نبود. صدای ضد هوایی هم نمی اومد پس چی بود؟ به آرومی و با احتیاط و به همون روشی که پیش تر گفتم چراغ گرد سوز رو پیدا و روشن کردم. عجب!!! اتاق در یک مه سفید – قهوه ای غلیظ فرو رفته بود. به زحمت می شد حتی ته این اتاق کوچیک رو دید.  خدایا چی می دیدم؟ کف اتاق پر یود از تکه های بزرگ گچ و کاهگل. بی اختیار سرم رو بالا گرفتم و به چیزی که تا چند لحظه پیش اسمش سقف بود خیره شدم. نیمی از سقف ریخته بود. با دیدن کاهگل خیس فهمیدم که همه این سر و صداها مربوط به  نم کشیدن سقف به دلیل ریزش برف و بارون روی سقف بدون پوشش مناسب و در نتیجه سقوط اون بوده.

    نمی تونم حالم رو بیشتر از این توصیف کنم. حال من با حال کسی که خونه اش بمبارون شده یا تو زلزله زیر آوار مونده فرقی نمی کرد. خاموشی ، خستگی،  تنهایی و اتاقی پر از تکه های سقفی که هر آن احتمال ریزش قسمت دیگه ای ازش می رفت، همه با هم درموندگی منو تو سرم هوار می کشیدن. این وسط مونده بودم صاحب خونه که با شنیدن صدای پچ پچ کوتاه دوستی که گاهی تصادفی بهم سر می زنه عین جن تو پیچ پله ظاهر می شه و چند تا متلک ارائه می ده یا اجاره خونه و تمدید و تغییرش رو یاد آوری می کنه، چطور چنین صدای مهیبی رو نشنیده که حتما چند تا خونه اونورتر شنیدن و یا اینکه...

    چه باید می کردم؟ اصلا تو اون تاریکی چکار می تونستم بکنم؟ گیج و منگ به اطراف نگاه کردم و باز مثل همه این لحظات دراز کشیدم. این تنها کاری بود که تونستم انجام بدم. نفهمیدم بعد چه اتفاقی افتاد. شاید خوابیدم. بله حتما خوابیدم . این واکنش دفاعی همیشگی منه به وقت درماندگی. ولی اونچه مسلمه اینه که اون شب گزارش ننوشتم.

                                                                              نهم دی ماه سال شصت و هشت

                                                                             همین

                                                                             هیچکس

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 19:27 توسط هیچکس| |

     دیشب به قصد یه جلسه کاری به دفتری رفتم. اما متوجه شدم جلسشون ناتموم مونده چون که مادر یکی از دوستان حالش بد شده. اون دوست چند ساعت بعد برگشت اما خسته و نگران از حال مادرش و بهم ریخته و عصبی از اینکه جلسه ناتموم مونده و اون که برنامه ریز کار بوده خودش برنامه رو بهم ریخته و باید به سرعت همه چیز رو مرتب کنه و عقب افتادگی رو جبران کنه.

    این مقدمه  برای این بود که بگم من از اون دسته آدمهایی هستم که بیشتر از زندگی به مرگ فکر می کنم و اینکه در نبودن خودم یا عزیزانم چه اتفاقی برامون می افته.همیشه از خدا خواستم اگر تقدیر این بود که من شاهد از دست دادن عزیزانم باشم، زمانی باشه که اونها از صمیم قلب از من رضایت کامل داشته باشن و من هر اونچه که نسبت به اونها متعهد بودم انجام داده باشم و در شرایطی باشم که بتونم در شان و احترامشون رفتار کنم و اینکه در میانه تعهد و کاری نباشم که مشکلی در کار دیگران ایجاد بشه و من دچار دردسر و عدم تعهد بشم. حالا اینکه در نبودشون چه به سر من احساساتی دل نازک میاد و چطور تحمل کنم بماند که قصه خودشو داره. برای همین با همه اینا که گفتم، همیشه میخام من پیش از اونها بساطمو جمع کنم وراهی بشم.

    نزدیک به سه ساله کم و زیاد ، زشت و زیبا ، تلخ و شیرین اینجا هستم و می نویسم و دوستانی پیدا کردم و با دل و فکرشون هم کلام شدم و زندگی کردم. در واقع اینجا زندگی دوم من شکل گرفته. برای همین دوستش دارم و نگران بود و نبودش هستم. نگران بودن و نبودم هستم. اینجا پرده ظاهر و چهره آدمها کنار میره و چون چهره هامونو نمی بینیم ، با خود واقعی همدیگه  آشنا می شیم. اینجا رو دوست دارم چون برای من از دنیای بیرون خیلی واقعی تره. به این فکر می کنم که در نبود من برای اینجا چه اتفاقی می افته(خنده داره؟).

   من از اون دسته آدمایی هستم که برام مهمه بود و نبودم چه تاثیری روی دیگران داره وچقدر مهمه. برای همین برام اهمیت داره بعد از نبودنم چه اتفاقی می افته. دوستام برام اهمیت دارن و دوست دارم برای اوناهم همون اندازه مهم باشم. البته به نظرم خود خواهانه است اما اینطوره که هست دیگه(بهم نخندین). حالا اینو نمی فهمم که با این تعریف و با این حقیقت که هیچکس (خودمو نمیگم منظورم با همه است) از یک لحظه بعدش خبر نداره پس چرا فرصتهای موجود برای مهرورزی و دوستی رو براحتی با بغض و توقع از دست می دیم و فکر نمیکنیم که فرصتها دیگه تکرار نمیشه.چرا دائم ناله می کنیم که ای کاش از شرایطی که درونش هستیم زودتر راحت نمی شیم در صورتیکه حتما یه روزی دلمون دقیقا برای همون لحظه و همون آدمها تنگ می شه و بال بال میزنه و بهخودمون می گیم کاش فلان کارو نی کردم و کاش بهمان حرفو نمی زدم و کاش لحظه ای سکوت....مثال کاربردی: همین لحظه ممکنه دیگه آقا شهرامی وجود نداشته باشه.....البته هنوزهستم خدارو شکر و اگه هستم لطف خداست که فرصتی دوباره به من داده برای جبران غفلت هام و توجه و مهرورزی بیشتر به خودم و انسان ها. مدتی است که با مراقبه هر روز که چشم از خواب باز می کنم از این بابت خدا رو بسیار شکر می کنم و دعا می کنم اونقدر به من فرصت بده تا تاثیری ماندگار از خودم بجا بگذارم و بعد بلیط برگشتمو صادر کنه.

    حرفم یادم رفت. اتفاق دیروز بیشتر باعث شد که به وبلاگم فکر کنم و اینکه بعد از من چه به سرش میاد( نمی دونم اگه واقعا لازمه بخندین و نمی تونین جلوی خودتونو بگیرین بخندین). خیلی دوست دارم بعد از من این و بلاگ نویسنده و خواننده داشته باشه. البته نه هر نویسنده ای چون من تو این دنیا خیلی خودم هستم و نمیتو نم بفهمم کی می تونه جای من باشه و نزدیک به خود من باشه( خودمم یخوده خندم داره میگیره ولی دوست دارم بگم). نمی دونم شاید این همون میل مبهم نامیرایی و یا اندیشیدن به زندگی پس از مرگ باشه. هر چه باشه ذهن منو خیلی وقته در گیر کرده. وقتی نباشم چطور بقیه بفهمن دیگه نیستمو اینکه چطوری میشه بعدش ادامه پیدا کنه؟ نمیدونم شما بهش فکر کردین یا نه؟ اگر کردین به نتیجه ای هم رسیدین یا نه؟ یا فقط منتظرین نوشته ام تموم بشه  بزنین زیر خنده؟ نمی دونم شاید پرت و پلا میگم. شاید اتفاق دیشب رو زیادی جدی گرفتم. اما مرگ که دروغ نمیشه. میشه؟

خیلی خوب حالا دیگه می تونین بخندین.

پرسش: راستی کدومتون با اسم "توسط:ایییییییییییییییییییییییییییی" بدون آدرس برام نظر گذاشتین؟

                                                   همین

                                                   هیچکس

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 10:25 توسط هیچکس| |

قرارمان فصل انگور.

شراب که شدم بیا.

جام از تو باشد،

جان از من.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10:4 توسط هیچکس| |

 من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و

کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست

مثل انسی نیست

مثل یحیی نیست

مثل مادر نیست

و مثل آن کسی ست که باید باشد

و قدش از

درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر

و از برادر سید جواد هم که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمی ترسد

و اسمش آن چنانکه مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدایش

میکند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد

و

میتواند کاری کند که لامپ الله

که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ ...

چه قدر روشنی خوبست

چه قدر روشنی خوبست

و من چه قدر دلم می خواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چه قدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ ...

چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست

چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چه قدر باغ ملی رفتن خوبست

چه قدر مزه ی پپسی خوبست

چه قدر سینمای فردین خوبست

و من چه قدر از همه ی چیزهای

خوب خوشم می آید

و من چه قدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم

چرا پدر که این همه کوچک نیست

و در خیابانها هم گم نمی شود

کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد

و مردم

محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوض هاشان هم خونیست

و تخت کفش هاشان هم خونیست

چرا کاری نمی کنند

چرا کاری نمی کنند

چه قدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط باید

در خواب

خواب ببیند

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی شود

گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده

است

و روز به روز بزرگ میشود

کسی از باران از صدای شر شر باران

از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند

و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام...

    فروغ فرخزاد در ظهر۱۵ دی‌ماه  ۱۳۱۳ يا آن گونه که پوران ، خواهرش بعدها تذکر داد و از اهل تحقیق خواست تا این اشتباه را تصحیح کنند ، در هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی ‌تبار به دنیا آمد. فروغ  فرزند چهارم توران وزیری‌ تبار و محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش،  پوران فرخزاد را نام برد. فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

     فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله  مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه ‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش‌های عاشقانهٔ قلبم" منتشر گردید.

     پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی در این دوره زبان ایتالیایی، فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی  ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

     آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد. در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم «خانه سیاه است» برنده جایزه نخست جشنواره  اوبرهاوزن  شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

    آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد. در بین سالهای ۱۳۴۲-۴۳ فروغ یکبار دست به خودکشی زد که یک جعبه قرص گاردنال را خورد ولی کلفتش در هنگام غروب متوجه شد و او را به بیمارستان البرز برد. فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ از زبان خودش: «آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است. من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است .»

یادش گرامی

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 21:11 توسط هیچکس| |


:قالبساز: :بهاربیست: